تبليغاتX
م . صدا
سکوت واژه , فریاد شاعر است !

 

 

ز می ام غسل دهید

رو به میخانه بخوابانیدم عریان

پیرمستی ز در میکده ها دریابید

با وضوئی ز شراب

تا بخواند به براین تن آلوده من

واپسین سجده عشق

زیرهشتی در میکده ام خاک کنید

وقت دیدار همه مست شوید

جرعه ای نیز مرا

بر فشانید به خاک

باده نوشید و برقصید

بخندید که عمر

شعله شمعیست سرا پا آتش

و جهان نیست مگر افسانه

و بدانید حقیقت مستی است

و بخوانید که عشق

واژه ای نیست که هر بی سرو پائی

داند !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:18  توسط محسن   | 

دیوارهای سربی سکوت

بی هیچ رخنه ای

ومن

چه دورم از خویش و بیگانه با من

وه چه استحاله لذتبخشی

بغض سکون مردگان را

جز نوای جاری عشق

و بُهت این من فرو کشته را

حتی تلنگر مرگ

بیدار نخواهد کرد

و چه پیرم من

که دیگر معجزه کوچک کلام سحر آمیزم

هیچ قوم کری را

به بنده گی فرا نمی خواند

و هیچ نگاهی

حتی نگاه ماتی تند گذر

به حنجره کلامم آویخته نیست

و نه حتی اندک شعله تفاخری

دریغ و دریغ

دیگر بوی آن جادوگر مفتون

به مشام خیال نمی رسد

و تنها انعکاس

صدای فرورفتن مردی است

که مرگ را ایستاده آرزو کرد

و تنها ترین طنین

آوای حنجره ای

که جز عشق نسرود

و یگانه ترین خدا

خدای بنده آن شیطان بود

و من بازیگر این قیام

آری تگرگ مرگ

به باغ خاطره ها نبارید

چون هیچ برگی

عاشق زمین نیست

هر چند پایانش را جز آغوش خاک

مرثیه سرودی دیگر نساخت

 خسته ام

 از این تکرار

و کلمات جادویی

متوحش

 از افکار من می گریزند

که مرا انکار کنند

و من دروغ شدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:52  توسط محسن   | 

آنگاه که ماه را

از پنجره کوچک چسبیده به سقف اتاقم

به درون آوردم

شکوه عشق را دو چنان یافتم

و تنهایی من و

طنین تک تک ساعتی تنها

به آغاز حضورت تن دادند

 این بازی هر شب ماست

وین اتاق کوچک

که دل مرا چنان آسمانی

با ابرهای سیاه بد اخم فرا گرفته است

به یکی کهکشان دور

در جهان رویاهایم بدل می گردد

و تو در آستان در

به قدرت خیال من

جان می گیری

پا به درون می گذاری

سراسر پیچیده در شبنم

با گیسوانی به پریشانی واپسین نسیم خزان

و نرم چو غبار جاده دیهی دور

به کنارم می نشینی

تا زمزمه کلمات سحر آگینت

که ترانه آفرینش را ماند

آغازم می کند

خانه را با نگاهت آبی می کنی

مرا با عشقت سپید

و مرا که چون شبگردان شبهای بی پایان زمستان

با دهانی باز و چشمانی بی فروغم

به مهمانی مهرت دعوت می کنی

و آنگاه ، بی موقع

کاروان خواب خسته از راه رسیده

در دالان چشمم بار می افکند

بی آنکه مجال لبیک

به دعوتت را

هرگزداشته باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:32  توسط محسن   | 

طنین قدمهای آشنا

خواب کوچه و پریشانی بوسه را

و امواج طپنده سینه ای 

ساحل وهم انگیز سکوت را لرزاند

چشمانی نگران

حجم سرد کوچه را سر می کشید

امیدی شاید

و رهایی ای از بند

*     *     *

به چه امید دیگر بار و دیگر بار

پیام آور وحشت سکوت کوچه ها شدم

به چه امیدی دیگر بار و دیگر بار

چشمم بوی تو گرفت

بازدم خالی از زندگی ات را لاجرعه

سر کشیدم

و زندگی دیگر بار و دیگر بار

رودهای خشکیده وجودم را

پر ساخت

احجام هندسی انسانها را

در انتهای هر صعودی سقوطی

و راز وجود گل سرخ است

این توالی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:45  توسط محسن   | 

کیست ؟

آنکو به خیره سری

مات

در آینه مقابل این چهره خسته نشسته

تکیده به پریشانی باد

چهره مهتابی سردش

شرمسار کدام واقعه ناگفته است ؟

کیست ؟

آنکو گویی آشنایی غریبه است

به مقابل این تن خسته

پیشانی به سرمای قاب شیشه ای آینه دوخته

شرمسار کدامین راز سر به مُهر

کمین نشسته به سقوط

از ارتفاع حقیر دانش خویش

بزم غریبانه کدام نگاه

میان چشمهای ترکمانیش خانه دارد ؟

سکوت کدام عشق

میان بُهت لبانش مرده است گویی

سالهاست

آری سالهاست

این تکیده چروکیده پست

در آنسوی حصار بی رنگ آینه

به تماشای چیست ؟

حضور هاشور خورده مرا می نگرد

یا سایه سنگین زندگی جاودانه ام را

یا شاید

در انتظار چشمهای من

پرنده آشنای خویش را می جوید

آنی که دیر گاهی است

به تیر خطای دیگران

راهی مکث همیشگی شد

نمی دانم در آنسوی آینه

گویی ساعت شماطه ای ام

خواب بیداری می بیند

و این سالخورده

در آنسوی شیشه

مات

به آینده من خیره است شاید

نمی دانم  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:23  توسط محسن   |