تبليغاتX
م . صدا
سکوت واژه , فریاد شاعر است !

 

و زمینی شده ام

بال و پر بسته نشستم آرام

محو زیبائی تو

خالی از شوق سفر

طمع دانه و نامی به دلم نیست ولی

گشته ام خاکی و پا بسته ز راه

همه پروازم آنجایی است

که نگاه تو شده آغازش

همچنان آن کوهم

پای بر سینه دشت

 

و زمینی شده ام

که همه امیدم

گرمی خنده تُست

که به وادی جنون می کشدم

نه دگر شوق دلم پرواز است

نه هوایی بودن

همه طاقت من

در هراست پیداست

 

و زمینی شده ام

پاک و مدهوشم و مست

سر به زیر و آرام

چو کبوتر شده ام

خوشترم کنج دلت باشم و زندانی عشق

بی هوای پرواز

و دگر نیست مرا میل جهش

که تمام اوجم

وسعت افکارم بودن تُست

تکیه بر شانه تو

کوله افکندن از این راه دراز

گر چه با واژه  « یک مرد » مغایر باشد

که بجز تو نه سفر ، نی پرواز

که مگر فکر توام اندیشه ممنوع است

 

و تو می دانستی

آخرین منزل این راه کجاست

مقصد این همه نا آرامی

امنی دامن تُست

میزبان سر تبدارم و این سینه پُر

 

و زمینی شده ام

و چه خوب

که زمین سجده گه عرش خداست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:12  توسط محسن   | 

می دانم !

از عشق گفتن را می دانم

که مرا همخوابه ای نبود

همسفر این همه گذر

هم از روز ازل

به بستن نطفه رویشی

همدردی که همه دردم بود

همزادی

در جامه آنچه می خواستم که باشم

آینه ای که چپ و راست را

به منطق بی عیبش

وارونه می کرد

 

می دانم !

از زندگی سرودن را می دانم

که سهمی پیش فرض نبود

به گودالی افکنده

پُراز نیش و نوش مار و عقرب

آن بذر آزادی را می شناسم

سرو کوچک خوشبخت را

که به تقدیر و جبر

زنجیر ناتوانی جهل انسان را

آونگ نبود

تا سرنوشتش بخوانم

و به خویش آرام شوم

که کوهی بود اگر چه دشوار

پُر از نشیب و فراز

پُر از پیچ و گذرگاه

که اگر می خواستی اش

تکیه بر قله زدن را

فرا سوی همگان فراش بود و نمایان

 

می دانم !

ازمهر مُردن را می دانم

از محبت سوختن را

می دانم از مرگ نهراسیدن را

می دانم

که تلخ نبود

به گور کوچک نموری مختوم

جولانگاه هراس و وحشت

آینه پُر از زنگار

آنچه نخواستم که باشم

با هیات دیوی

که رهایی بود و فرود

منظره تابلوی برفی اتاق خوابم

نه زمستان

 

می دانم !

از خدا نترسیدن را می دانم

مجازات دهنده ای

به آنچه نتوانستم که باشم

به کار شکنجه و درد نبود

پیرمردی

که راه وجدان را

به انگشت اشارتی نشانه رفته

نه ملکه ای بر تختی تکیه زده

که عدالت را

به کفگیر خرد آدمیان متکدی

به لبخند سخاوتی تند

تقسیم می کند

آشنایی بود گویی

که همه جا بود و نبود

 

آری می دانم

تمام این راهها را می دانم

و آنچه نمی دانم تویی

که به سبکی پروانه ای بر دوشم نشسته ای

و من مرده ام

تا تو مگر مرا

ترک نگویی هرگز !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:13  توسط محسن   | 

 

یک نفر تند گذشت

و ندید

شاخک شبپره ای

زیر بُهتان گلی مدفون شد !

روی نیلوفر برکه غوکی

عشق را آوا داد

سایه ابر

به روی دل نرگس افتاد

غم دریا

توی آینه چشمای شقایق

خم شد

دست بارون

طعم رنگ روی تپه رو بهم زد

قاصدک خوابش رو گم کرد

آخرش با باد سفر کرد

بچه یه گرگ وحشی

شده بود عاشق بره

آسمون خندید و غرید

رعد و برق چشمکی زد

ماه رو خبر کرد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:34  توسط محسن   |