|
سکوت واژه , فریاد شاعر است !
|
خواب باران آنجاست
سینه عاشق دشت
زخمی پنجه عشق
شب بی تاب و حسود
مستی نعره آن دختر ابر
وقت همخوابگی دشت کبود
رویش نرم بهار روی گرمای زمین
عرق این عطش بی فرجام
روی پیشانی گل
هن هن پیر زمین
خسته از این همه درد
رد اشک باران
بر تن خسته دشت
پنجه پاک درخت
میدرد سینه کوه
در پی جرعه ناب
آن قناری بی تاب
آن چکاوک سرخوش
سحر آواز هزار
وقت بیداری گل
دست بیباک نسیم
بر تن سرد چمن
روی زخمهای تن سینه کوه
و بهار
آمد از راه چنین