|
سکوت واژه , فریاد شاعر است !
|
دستهای من اگر می لرزند
یاد تو در راه است
چشم من خیره و رسواست اگر
قصه ای تکراری است
سرنوشت من و عشق
گره کور کبوترهایی است
پای در راه سفر کرده
هم از روز ازل
و صداقت دردی است
پاک و زیبا و نجیب
سر به زیر و آرام
ریشه در پیشه تاریخی من دارد
- شاید یا نمی دانم
صحبت از واژه تکراری مهر
سفر و وصل و فراق
نرگس و بلبل و گل
که دگر گوش من و تو شده پُر
نیست هنوز !
صحبت از ایمانی است
ریشه در خون جگر
شده صد پاره به صبر
دستهای من اگر می لرزند
از نگاهی است که خالی ز ریا ست
کمی طاقت من
همه اندوهی است
که کنون
چشم هایم را رسوا کرده است