تبليغاتX
م . صدا
سکوت واژه , فریاد شاعر است !

من اینجا از فراز گُرده های بار بردوش

از فراز نعشهای خنده بر لب

سرگران مردان بی دل

دل گران بی سرزنان پر نجابت

مردمان پیشه چاکر

کز مغاک تیره خاک

از برای بنده گی شان

هرزه گی را بر کشانیده به افلاک

از فراز دستهاشان رو به بالا

سر به پایین

از درون اینچنین بی سرتَهی

افسانه گون معجونِ انسان نام شیطان کام دربند

می کشم فریاد خشمی توبه مانند

مردمان تیشه بر دوش

کز سر جهل و خرافه

می زند با غیرت خود تیشه بر ریش

یا علی گویان مدد خواهان

ور شب و روزش بخوانی

مدح گوید در بر سلطان

او دوان آید و دُم جنبان

ور به شلاقش برانی تا دهان بندد

سرفکنده جز به نشخواری

دهان بندد !

می کشم فریاد عجز ناله مانندی

بی توان تر زار و شیدا با خودم نالم

راستی را از فراز اینچنین گنده دهان پست آواره

گوهری هر چند آلوده

می توانم یافت ؟

در میان جهل مطلق

نیست مقصد بهر دانش جز خرافه

ور چنین نیست

یکنفر گوید به من کومانده در یادش

ــ  از سر ترس و زبونی

    یا غرور و جهل

    هر چه خواهی ، هر چه گویی

پست و بی شرم و کریه و بس عبث بوده است ــ

آخرین باری که انسان بر نهاد خفت خود

نام قدسی می نهد کوس خدایی می زند

در چه قرن و روزگار دیگری بوده است ؟

من اینجا خسته و پیر و شکسته نای و سرگردان

در میان اینهمه گندیده نعش زنده بی جان

بس تهی می بینم اما راز خلقت

رمز کیهان گردش دوران و دوران

جای آن زیبا دلان نکته دان

افسانه خوانان کهن راز سرزمین جاودانم

در میان خالی نماید باز

مانده ام سرگشته و حیران

از جگر تا عرش من با همت دردانه خود

می کشم فریاد

 ای هیهات ای هیهات

که چنین زنگار نقش پست بی شرمم

می توانم من زدودن با دو صد جهد و تلاش آیا

از میان دفتر نامهربانتر

سخت گیر آموزگار عصمت اعصار

من تاریخ را می گویم !

آیا می توانم من زدودن باز هم اینبار !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:3  توسط محسن   |