|
سکوت واژه , فریاد شاعر است !
|
و گاهی سخت غمگینم
که می لرزد به زیر ضربه های سست انگشتان پر پینه ام
غریو عشق و شیدائی
سرود بزم و رسوایی
و گاهی سخت دلگیرم
که سازم سیر می نالد
سه تارم تلخ می گرید
بدانگاهی که یادت آورم هر شب
سکوت صبح بر غوغای شب پیچد
چنان گویی میان پرده های ساز من
هر فاصله دریاست
و خون جاری است از ناخن بنان
دستهای خسته درویش
و اشک از چشمهای بی فروغ ما
و ناله از گلوی تار
که با بغضی چمیده بر گلویش
تلخ می گرید
ولی دیری نمی پاید
که شور و شوق و مستی
در دلم چون کوه می غرد
غریو شادی و خوش کامگی آید
و بزم عاشقی بر پاست
زبر زیر و طنین آواز می گردد
به روی ساز تنهایی
نوای گرم کولیها به گوش دور می پیچد
چو می دانم
که فرداهای بهتر پیش روی ماست
سه تارم اشک می ریزد
به شادی رقص می گیرد
نوای زیر و بم چون رود جاری می شود هر دم
به زیر ضربه های چابک من
شور می رقصد
سماع عشق بر پا می شود
این بزم ربانی است
و گهگاهی که می خندی
خدا مهمان بزم ماست