|
سکوت واژه , فریاد شاعر است !
|
دیرگاهی است نظری نیافکنده ام
بر بندهای مِسین ارتباط
و ترجمان جادوئی شماره های مِسینبه اعجاز پر شدن فاصله دوزخی ام
دیرگاهی است در تو نشکفته ام منرنجنامه بی هیا وهوی روزمره گی
دیرگاهی است تا این لحظه سپیدکه نسروده ام نه تو را و نه خویش
تا به آبادی این قلهکه لبخندی بخشیده باشمت
به نا رساترین زبانی که آموخته امآری دیرگاهی است که نسروده ام
نه از برای رویشم در توکه مزرعه بی خواهی ام
به هیچ بارور نمی شود
که همه آرامشم دلگرمی لبخند تُست
حتی به خامی باورهایمو به ساده گی کودکانه دوست داشتنت
دیرگاهی است که پیر گشته امو غرقه در غم نانی
آغشته به ناتوانی دستهای خسته امکه تو نخواسته بودی