|
سکوت واژه , فریاد شاعر است !
|
خانه ای می خواهم
بر بلندای غرور
که بجز باد صبا
گذر هیچ کس آنجا نیفتد هرگز
سقفش از ایمان باشد
و تراسی از نور
تا در آنجا بشود
روی اشک گل سرخی خوابید
گاهگاهی به ملاقات خدا رفت
گپی زد
خندید
« و شاید سیگاری کشید »
خانه ای می خواهم
شام هر شامش عشق
تا در آنجا بشود
قطره اشکی نوشید
و ز مستی
به همه مردم دنیا خندید
با شقایق رقصید
باد را با خود بُرد
میهمان کرد سر سفره شب
آب سردی نوشید
ــ شبنم برگ ــ
چشمکی زد به ماه
و ستاره شد و رفت
تا اوج دعا
و ز شرم چشمت
و ز حجب رویت
آسمانش
نه خورشید نه ماهی دارد
و در آنجا بشود
دست در دست تو ماند
و زمان صفر شود
چشم در چشم تو باشد به ابد
و تو آغوشت را
میزبانم دانی
و خدا را به تماشا بخوانیم آنجا
خانه ای می خواهم
به حضیض سر مویت بسته
که درآن هیچ دلی چون دل من شیدا نیست
سقفش از سایه تو
و تراسش دامن سبزت باشد
تا در آنجا بشود
روی مژگان بهم بسته تو
بوسه ای زد
و مُرد