تبليغاتX
م . صدا - آرزو
سکوت واژه , فریاد شاعر است !

خانه ای می خواهم

بر بلندای غرور

که بجز باد صبا

گذر هیچ کس آنجا نیفتد هرگز

سقفش از ایمان باشد

و تراسی از نور

تا در آنجا بشود

روی اشک گل سرخی خوابید

گاهگاهی به ملاقات خدا رفت

گپی زد

خندید

«  و شاید سیگاری کشید  »

خانه ای می خواهم

شام هر شامش عشق

تا در آنجا بشود

قطره اشکی نوشید

و ز مستی

به همه مردم دنیا خندید

با شقایق رقصید

باد را با خود بُرد

میهمان کرد سر سفره شب

آب سردی نوشید

ــ  شبنم برگ  ــ

چشمکی زد به ماه

و ستاره شد و رفت

تا اوج دعا

و ز شرم چشمت

و ز حجب رویت

آسمانش

نه خورشید نه ماهی دارد

و در آنجا بشود

دست در دست تو ماند

و زمان صفر شود

چشم در چشم تو باشد به ابد

و تو آغوشت را

میزبانم دانی

و خدا را به تماشا بخوانیم آنجا

خانه ای می خواهم

به حضیض سر مویت بسته

که درآن هیچ  دلی چون دل من شیدا نیست

سقفش از سایه تو

و تراسش دامن سبزت باشد

تا در آنجا بشود

روی مژگان بهم بسته تو

بوسه ای زد

و مُرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط محسن   |