تبليغاتX
م . صدا - دعوت
سکوت واژه , فریاد شاعر است !

آنگاه که ماه را

از پنجره کوچک چسبیده به سقف اتاقم

به درون آوردم

شکوه عشق را دو چنان یافتم

و تنهایی من و

طنین تک تک ساعتی تنها

به آغاز حضورت تن دادند

 این بازی هر شب ماست

وین اتاق کوچک

که دل مرا چنان آسمانی

با ابرهای سیاه بد اخم فرا گرفته است

به یکی کهکشان دور

در جهان رویاهایم بدل می گردد

و تو در آستان در

به قدرت خیال من

جان می گیری

پا به درون می گذاری

سراسر پیچیده در شبنم

با گیسوانی به پریشانی واپسین نسیم خزان

و نرم چو غبار جاده دیهی دور

به کنارم می نشینی

تا زمزمه کلمات سحر آگینت

که ترانه آفرینش را ماند

آغازم می کند

خانه را با نگاهت آبی می کنی

مرا با عشقت سپید

و مرا که چون شبگردان شبهای بی پایان زمستان

با دهانی باز و چشمانی بی فروغم

به مهمانی مهرت دعوت می کنی

و آنگاه ، بی موقع

کاروان خواب خسته از راه رسیده

در دالان چشمم بار می افکند

بی آنکه مجال لبیک

به دعوتت را

هرگزداشته باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:32  توسط محسن   |